سفر را دوست دارم

با تو مى خواهم سفر کنم. به همه مکان هایى که رفته ام و نرفته ام. با تو مى خواهم در تنگه بغاز گردش کنم و باد در موهاى من بوزد و آفتاب بر صورت تو بتابد. با تو مى خواهم شبى در کوچه پس کوچه هاى ونیز قایق سوارى کنم و صدایى جز صداى پارو زدن قایقران به گوشم نرسد. با تو مى خواهم روى سنگفرش هاى فلورانس قدم بزنم و تاریخ را ببینم. با تو مى خواهم دور و بر برج ایفل پرسه بزنم و یاد دوران نوجوانى ام کنم. با تو مى خواهم شبى روى پل پراگ قدم بزنم و چشمانم را به منظره زیباترین شهر دنیا بدوزم. با تو مى خواهم زیر گرماى سوزان صحراى مصر به عظمت اهرام بنگرم و بگذارم خوف سراسر وجودم را بگیرد. با تو مى خواهم در چند مترى آبشار نیاگارا بایستم و آب با شدتى وصف ناپذیر بر صورت و تمام بدنم بریزد. با تو مى خواهم بالاى دیوار چین قدم بزنم و احساس قدرت کنم... با تو مى خواهم در گردنه هاى ماچوپیچو دنیاى دوار را تماشا کنم. با تو مى خواهم در خیابان هاى بارسلونا راه بروم و شادى مردم این شهر را فریاد بزنم. با تو مى خواهم پرده از رازهاى نهفته مسکو بردارم... با تو مى خواهم به همه جاى این دنیا سفر کنم... سفر را دوست دارم و تو را دوست دارم   
نویسنده : فلانى ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٢

دخترى که زرافه دوست دارد

به عکس نگاه مى کنم. یک دختر توى عکس مى بینم که موهاى بافته از دو طرف سرش آویزان است. به انتهاى یکى کش زرد بسته و به انتهاى دیگرى کش قرمز. یک کلاه بافتنى بنفش سرش کرده و یک عروسک زرافه بزرگ را سفت بغل کرده است. صورتش را چسبانده به گردن زرافه و با چشمان گردش به دوربین زل زده است. در زمینه عکس فضاى شلوغ یک فروشگاه دیده مى شود. آخر دختر وقتى داشته از ردیف اسباب بازى ها رد مى شده، شیطنت و مسخره بازیش گل کرده و یک زرافه بزرگ را از میان اسباب بازى هاى دیگر بیرون کشیده و دوربین را داده دست یکى که از او و زرافه عکس بگیرد... یعنى این دختر واقعا منم؟ و این عکس به جاى اینکه متعلق به حداقل بیست، بیست و پنج سال پیش باشد، متعلق به یک ماه قبل است؟ چرا روح من گاهى اینقدر کم سن و سال است و گاهى حتى پیرتر از مادربزرگم؟ چرا گاهى فیلسوف مى شوم و مى نشینم جاى پیر دیر و گاهى توى مسائل ساده و پیش پا افتاده درجا مى زنم؟ چرا من هیچ وقت اندازه خودم نیستم؟ عطش تعادل بدجورى به جانم افتاده است   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٥

یک بار دیگر به من بگو مى توانم

پنج سال پیش بابت کارى حسابى مستاصل شده بودم و نمى دانستم چگونه باید آن را به سرانجام برسانم. به او زنگ زدم و گفتم: "من باید این کار رو ظرف دو ماه تموم کنم. به نظرت مى تونم؟" با خونسردى عجیب و غریبى که همیشه در صدایش هست، گفت:" تو اگه بخواى، هر کارى مى تونى بکنى". همین... و دو ماهِ تمام شب و روز نداشتم و در تمام لحظه ها جمله اش در سرم پیچید و در پایان دو ماه به او زنگ زدم و گفتم تمام شد و او باورش نمى شد... این روزها هم یک کار ناتمام در دست دارم و از فردا دقیقا چهل روز فرصت هست که آن را به یک جایى برسانم. یعنى یک بار دیگر این جمله اسرارآمیز مى تواند مرا نجات دهد؟ ناگفته نماند که نسبت به آن روزها خیلى تنبل تر شده ام، عادتم به شب بیدارى و صبح زود از جا پریدن و ساعت هاى متمادى پشت میز نشستن را از دست داده ام و هپروتى تر و رویایى تر شده ام، اما... اما امیدم بیشتر و حالم کمى بهتر است. حالا بیشتر از آن وقت ها شوق زندگى کردن دارم   
نویسنده : فلانى ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٦
تگ ها : واقعیت ها ، خاطره

زیرِ دستت را نگاه کن، دنیا همان جاست

با اضطراب زیادى خودم را به بیمارستان رساندم. همان بیمارستانى که یازده سال پیش تقریبا همین موقع هاى سال سخت ترین روزهاى زندگیم را در آن گذرانده بودم. همه جا شلوغ بود و من به دنبال او مى گشتم. البته همه چیز بهتر از یازده سال پیش بود، چون صدایش را پاى تلفن شنیده بودم. اما من دیگر طاقت دیدن آن صحنه ها را نداشتم. روى تخت خوابیده بود، با صورتى ورم کرده و چشمانى خون آلود. و همان دکتر چشم مهربان که یازده سال پیش ترسیده بود که پشت این چشمان بسته آسیب دیده چه خبر است. و این بار البته آرام بود و مى گفت چیز مهمى نیست و فقط این قطره را برایش بگیرید. من نگران صورتش بودم. همه اش مى پرسیدم دکتر فک و صورت کى مى آید و آنها مى گفتند خبرش نکرده ایم. مى خواستم خودم بروم دنبالش و بیاورمش. اما از شدت نگرانى نمى توانستم آنجا را ترک کنم. دیدم بالش را گذاشته روى صورتش و دارد گریه مى کند. مثل اینکه این وسط رازى باشد و دلش شکسته باشد و این حرفها. یادم آمد ماشین را جاى بدى پارک کرده ام اما فراموش کرده بودم آن جاى بد کجاست. تخت هاى بیمارستان چرا اینقدر به هم چسبیده بود؟ از بین آنها به سختى گذشتم. پرستار بالاى سرش بود، خواستم از فرصت استفاده کنم و بروم جاى ماشین را عوض کنم. انگار به پاهایم وزنه بسته بودند. داشتم نفس نفس مى زدم، و چرا اینقدر ماشین دور بود................... چشمانم را باز کردم، خواب دیده بودم. نمى دانستم الان کجا هستم. مهم هم نبود، فقط مى خواستم بدانم او کجاست. به خودم آمدم. به خاطر آوردم که او در اتاق کنارى خوابیده و هردویمان هزاران فرسخ با آن شهر و بیمارستان فاصله داریم......... مدتى گذشت تا ضربان قلبم حالت عادى گرفت و توانستم دوباره به خواب بروم........... صبح با صداى او که طبق معمول داشت در و تخته را به هم مى کوبید که من بیدار شوم، بیدار شدم. بعد آمد نشست لبه تخت و شوخى هایش را شروع کرد. دستم را روى صورتش کشیدم، دنیا زیر دست من بود   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢٤

واقعا هم طوری نمی شود

طوری هم نمی شود اگر من امروز از این اریکه پادشاهی ام پایین بیایم و یک چیزهایی را از این و آن یاد بگیرم. طوری نمی شود اگر از این قوانین سخت و تغییرناپذیر این سرای سلطنت کوتاه بیایم و خود را به روال ساده زندگی بسپارم. طوری نمی شود اگر به حرف های کتاب های راز و رمز موفقیت گوش دهم و  چهار تا هدف کوتاه مدت برای خودم تعریف کنم و مدام تکرار نکنم که: «ای بابا! ما خودمان این کاره ایم. همه می آیند ما اهداف کوتاه مدت و بلندمدتشان را برایشان درآوریم». طوری نمی شود که از پیشرفت های کوچکم خوشحال شوم و منتظر نباشم فیلی هوا شده یا پلنگی به زمین افکنده شود تا احساس کنم که کاری انجام داده ام. طوری نمی شود اگر این مسند قضاوت و منبر سخنوری را لحظه ای کنار بگذارم و بروم دو تا بیل به خاک باغچه کار و زندگی ام بزنم.

  
نویسنده : فلانى ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳
تگ ها : واقعیت ها

با او حرفى براى زدن داشتم

اگر بگویم تصادفى نامش را در اینترنت جستجو کردم که، دروغ است. یادش افتادم و خواستم بدانم چه کار مى کند. حالا هم دارم به آهنگى که ساخته و نواخته و به تازگى منتشر کرده، گوش مى کنم. با اینکه تابه حال آن را نشنیده بودم، اما خاطرات او را برایم زنده مى کند. خاطره آن روزهایى که سر کلاس مثل بچه هاى دبیرستانى به هم چشم و ابرو مى آمدیم و به حرف ها و خالى بندى هاى استاد و اظهارنظرهاى نامربوط شاگردان مى خندیدیم. از هردومان سنى گذشته بود ولى شیطنتمان عجیب گل کرده بود. یاد دو همکلاسى دیگرمان که کنار ما مى نشستند و فکر مى کردند توى بازى هستند ولى درواقع نبودند. یاد آن روزى که آمد و گفت که مطمئن شده هر کار بدى بکند، دنیا سریع به او برمى گرداند و حالا دارد تقاص یکى از همین کارهاى بدش را پس مى دهد. یاد آن روزى که کارت شناسایى ام دستم بود و آن را از من گرفت و گفت: "مى دونى پس از این همه مدت، من اسم تو رو نمى دونم". بعد با دقت به کارتم نگاه کرد و پرسید: "عکست مال کى است؟"؛ یاد روزى که گفتم این کلاس دیگر برایم وقت تلف کنى شده است و همین یک ساعت و نیم را به استاد وقت مى دهم که نظرم را برگرداند، و او تمام مدت چشمهایش بین من و استاد در حرکت بود و سر آخر که دید کارى از دست استاد برنمى آید، با آن همه غرورش گفت که حاضر است هر کار بکند تا دوباره من به کلاس بیایم ولى من تصمیم آخرم را گرفته بودم. یاد زمانى که پس از چند ماه دوباره به آن کلاس رفتم و دیگر اثرى از او ندیدم. یاد روزى که خیلى اتفاقى دوستش را در کلاس دیدم و او چند دقیقه بعد بى مقدمه تلفن او را گرفت و گفت: "حدس بزن کى اینجاست؟" و لحظه اى بعد گوشى در دستانم بود و داشتم با همان زبان طنزمان با او حال و احوال مى کردم و یاد آخرین قهقه خنده اش وقتى که پرسید فلان کارى که شروع کرده اى چطور است و به او جواب دادم که فقط خرها مى روند دنبال این کار... حالا چهار سال از آن روز گذشته و ما هر دو در این شهر هستیم   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٥:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۸/٢

این جنگ به کجا مى رسد؟

مدت مدیدى است مى خواهم چیزى بنویسم و نمى شود. تسلطم بر خودم را از دست داده ام و حواسم از زندگى پرت شده است. چند وقتى مدام براى خودم قانون گذاشتم و اجرا نکردم و دوباره و دوباره این کار را تکرار کردم... اما نشد. انگار معتاد شده ام. معتاد به وقت تلف کردن، معتاد به توى این دنیا نبودن، معتاد به خستگى و بى تحرکى. مدتى است بین بخش هاى وجود خودم گم شده ام. در مبارزه سخت با طبیعت دارم آخرین حربه هایم را هم به کار مى برم، ولى طبیعت از همین حالا بانگ پیروزیش را بلد کرده است. شاید اگر تسلیم شوم اوضاع برایم بهتر شود. اما بخشى از وجودم هست که على رغم تمام شکست هایى که خورده، پاى این یکى ایستاده و خیال تسلیم ندارد. زره آتناى بیچاره سوراخ سوراخ است ولى حاضر نیست آن را درآورد و کوتاه بیاید. این جنگ مداوم و لجبازى مرا از انجام هر کارى باز داشته ولى نمى دانم که چگونه باید آن را به سرانجام برسانم. دلم مى خواهد یک بار دیگر طرف آتنا را بگیرم و ببینم مى تواند مرا از این برزخ نجات دهد. شاید این آخرین رمق هایش باشد   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٥
تگ ها : واقعیت ها

دوستش داشتن خیلى ارزشمند است

فردا که بیدار شوم او دیگر به شهرش بازگشته. دلم برایش تنگ مى شود، چون خیلى دوستش دارم. این بار که دیدمش بیشتر از هر زمان دیگر با او احساس نزدیکى مى کردم و پس از این همه سال آرام و مطمئن او را بغل کردم. دفعه بعد به دستانم اجازه مى دهم او را در بغلم بیشتر بفشارند. حالا مى دانم که جورهاى مختلفى از دوست داشتن هست که ارزششان کمتر از عشق نیست. حالا خوب مى دانم که او عشق من نیست، اما کسى است که زیاد به او فکر مى کنم   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٦

← صفحه بعد