خنده ها هم اسیرت مى کنند

هیچ چیزش شبیه تصاویر خیالى که در ذهن داشتم نبود. هیچ چیزى در او مرا جذب نکرد. اولین بارى که با هم حرف زدیم را یادم مى آید، اما نفهمیدم چطور هم صحبت شدیم. یک روز داشتم یکى از ماجراهاى خنده دارم را تعریف مى کردم. او هم شنید و خندید، با صداى بلند و از ته دل خندید. خیلى ها به ماجراهاى خنده دار من مى خندند، اما خنده او یک جور عجیبى باورکردنى بود. به مرور، با دیدن من خواهش و تمنا مى کرد که یک ماجرا برایش تعریف کنم، حتى به شنیدن داستان هاى تکرارى مشتاق تر بود. و او هربار بیشتر از دفعه قبل مى خندید. همیشه مى گفت:"خاطراتت را بنویس و منتشر کن. کتابِ سال مى شود." بعد مکثى مى کرد و مى گفت:"اگر هم نشد، خودم همه اش را مى خرم". او طنز مرا بیشتر از هرکسى مى فهمید و آن طورى که دلم مى خواست به حرفهایم مى خندید. یک روز احساس کردم که خنده هایش مرا دربرگرفته اند، و این براى من یعنى زمان خداحافظى فرا رسیده است. او که یک نوازنده حرفه اى بود، در جواب خداحافظى ام گفت: "حاضرم سازم را بیاورم و همین جا برایت بنوازم تا نروى."، در مرام خودش این بزرگترین پیشکشش بود، اما من بى آنکه صداى سازش را بشنوم، رفتم. رفتم تا خنده هایش مرا رها کنند. عجب که پس از سال ها هنوز خنده هایش رهایم نکرده اند   
نویسنده : فلانى ; ساعت ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٠
تگ ها : خاطره