تو همیشه همراه بهار مى آیى

هواى بهارى که به من مى خورد یاد تو مى افتم. امروز هواى بهار به من خورد و یاد اتاق کارى افتادم که روزهاى یک بهار را در آنجا گذراندم. چون به هواى بهارى نوعى آلرژى دارم، نمى توانستم همیشه پنجره اتاق را باز بگذارم. اما گاهى حسابى هوس مى کردم. پنجره اتاق در بالکنى باز مى شد که با اتاق شما مشترک بود. بنابراین به محض باز کردن پنجره و حس کردن هواى بهارى با تو چشم در چشم مى شدم و تو با همان اخم همیشگى ات سرت را به معنى سلام تکان مى دادى... کم کم لطف باز کردن پنجره تو بودى و هواى بهارى بهانه. اواخر کار هم دیگر خبرى از هواى بهارى نبود و فقط تغییر حالت نگاه تو بود. اما نه! تو هرگز نمى توانستى عشقم باشى. تو هرگز نفسم را تنگ نکردى، تو هرگز برایم بزرگ و دست نیافتنى نبودى. با تو تنها در رقابتى پایان ناپذیر بودم. تو جواب تنهایى هاى اضطراب آور آن روزهاى زندگیم بودى. همان روزهایى که یکى دیگر از عزیزترین هایم به کاروان مهاجران از این سرزمین پیوست. همه چیز را تو شروع کردى و من به سبک فیلم هاى اوایل دهه هفتاد اداى دخترهاى مستقل و باسوادِ بى نیاز از توجه دیگران را درمى آوردم. تو را به خاطر کم حرف بودنت، اخم هاى در هم کشیده ات، بلوز آستین کوتاه آبى ات و البته غرورت دوست مى داشتم. و به دلیل همین دوست داشتن هاى کوچک بود که رفتم و پشت سرم را هم نگاه نکردم. از کسى پنهان نیست، از تو هم پنهان نباشد که من از پاى بند شدن مى ترسم و تو ممکن بود مرا پاى بند کنى. حیف که سختگیر بودم و الا حداقل تو دوست خوبى برایم مى شدى   
نویسنده : فلانى ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٩
تگ ها : خاطره