زندگى در پیش رو*

پس از مدت ها آرام روى زمین نشسته ام و احساس سبکى را تجربه مى کنم. همه چیز در سکوت است و تنها صدایى که مى شنوم صداى ریخته شدن آب در ماشین رختشویى است. صدا آرامشم را از بین نمى برد، در عوض مرا مطمئن مى کند که زندگى در جریان است... شش سال پیش یک تصویر براى خودم ساختم و فکر کردم با محقق شدن آن زندگى برایم خوشایندتر مى شود. اوایل وجود تصویر فقط براى فرار از بى هدفى بود. حتى یک مسیر جدید و مجزا را در پیش گرفتم که زیاد دلبسته آن تصویر نشوم. اما همان تصویر به مرور تبدیل به آرزویم شد. آرزویى که هرچه جدى ترش مى گرفتم دورتر و دست نیافتنى تر به نظر مى رسید... زندگیم روى چرخِ على الحساب در جریان بود: گاهى شاد و گاهى غمگین، گاهى آرام و گاه خشمگین بودم، اما همیشه در انتظار... تا پنج ماه پیش که ناگهان زندگى من دستخوش تغییرات زیادى شد. انگار افتادم در دل یک تمرین اجبارى و البته راه فرارى نداشتم. واقعیت ها تند و تند به من سیلى زدند و من براى درک کردن دانه دانه آنها فرصت نداشتم. زندگى حرفه ایم دگرگون شد و کسى ندانست که این دگرگونى براى من بسیار دردآور است؛ یکى از عزیزانم جلوى چشمانم و با رنج بسیار از دنیا رفت و من نتوانستم براى خالى شدن دلم مدتى با صداى بلند گریه کنم؛ و بعد هم کلى کار نفس گیر که هیچ تناسبى با توان جسمى من نداشت. در خیلى زمینه ها تازه کار بودم و سخت پیش بردم، اما تجربیات بسیار اندوختم. چیزى به نام اعتراض یا نارضایتى در من نیست، فقط کمى خستگى است و اندکى افسوس براى آنچه بازگشتى برایش نیست... و درست پس از همه اینها ناگهان تصویر شش سال پیشت واقعى مى شود و تو نمى دانى خوشحال شوى یا نه! چون نمى دانى که هنوز آرزویت هست یا دیگر خیلى دیر شده... شش سال پیش دنیا برایم رنگ دگر بود و شاید حتى تا پنج ماه پیش. حالا چیزهایى که دارم ارزش دیگرى دارند و چیزهایى که مى خواهم ارزشى دیگر... آرامشم انگار فقط مالِ این است که انتظار سرآمده. * عنوان کتابى از رومن گارى   
نویسنده : فلانى ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۳
تگ ها : واقعیت ها