گاهى فقط دلت مى خواهد از کسى بگویى

آن روزها توى مدرسه، بغل دستى ام اهل عشق و عاشقى بود. داستان هاى زیادى داشت، از جمله یک عشق قدیمى. از همانهایى که رابطه اى بینشان نبود ولى حواسشان به کارهاى همدیگر بود و گاهى نگاه همدیگر را دستگیر مى کردند. میان داستان هایش از این عشق حسابى خوشم آمده بود. اینقدر شیرین حرف مى زد و خیالپردازى مى کرد که از شنیدن آنها غرق لذت مى شدم. دائم از من مى پرسید: "تو کسى را ندارى که بهش فکر کنى؟" و من روزبه روز بیشتر دلم مى خواست که یکى را داشته باشم که بهش فکر کنم. یعنى بیشتر دلم مى خواست با بغل دستى بنشینیم و از این عشق هایمان حرف بزنیم... تا اینکه یک روز خبر اینکه قرار است فلان کس از فلان جا بیاید و من ببینمش را با شادى خاصى به او رساندم. ناگهان برقى از چشمانم او را گرفت و گفت: "یعنى ازش خوشت میاد؟" خوشم که مى آمد اما تا آن روز نمى دانستم که او مى تواند عشق آن روزهایم باشد. خلاصه درست یادم نیست که چطور او به موضوع داغ بحث هاى من و بغل دستى ام تبدیل شد. اینکه چطور آمد، چطور رفت، چه پوشید، چه گفت و... یکى از باورهاى بغل دستى این بود که همه عشق ها دوطرفه است. یعنى شک نداشت که او هم مرا دوست دارد. در اصل نمى دانم فایده ماجرا چه بود. چون فکرى هم نداشتم که حالا این علاقه دوطرفه را چه کار کنیم. فقط مى خواستم یکى باشد که همگام با بغل دستى درباره اش فکر کنم و حرف بزنم. او رفت سر زندگى اش و من و بغل دستى ام سال هاى بعد دوباره و دوباره کنار هم نشستیم ولى دیگر زیاد از او حرف نمى زدیم... امروز بغل دستى دیگر آنقدرها رویاپرداز نیست، عشق قدیمى اش را فراموش کرده، تجربه عشق هاى دیگر را از سر گذرانده و دیگر باور ندارد عشق ها دو طرفه اند. اما من تفاوت زیادى با دخترک آن روزها نکرده ام و قرار است به زودى همان فلان کس را که از فلان جا مى آید ببینم و به همان اندازه خوشحالم و به همان اندازه دوست دارم با بغل دستى راجع به دیدن فلان کس حرف بزنم. هنوز که هنوز است نمى دانم این حس جالب، دست گلِ تلقین هاى بغل دستى است، یا از جاى دیگرى آب مى خورد   
نویسنده : فلانى ; ساعت ٦:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٦