غمى که در راه بود، رسید

براى آخرین دیدار به خانه مان آمد. هواىِ غم برداشته بود. آماده گریه بود. سعى کردم به روى خودم نیاورم، اما وقتى هدیه اش را دادم، اشک هایش گلوله گلوله مى ریخت. دلم تیر مى کشید، ولى نقش من در چنین لحظه هایى سنگ بودن است. به جاى اینکه بغلش کنم، به جاى اینکه اشک هایش را پاک کنم، به جاى اینکه نوازشش کنم یا پا به پایش اشک بریزم، بى حرکت نشستم تا گریه اش تمام شود. قرار شد شب من او را به خانه برسانم که در ماشین کمى باهم باشیم. باهم بودیم، ولى من فقط به راه چشم دوخته بودم و پرت و پلا مى گفتم. تا اینکه پرسید: "چرا اینقدر غصه میریزى تو دلت؟" مى خواستم همان سبک پرت و پلاگویى را ادامه دهم، اما به جاى آن گفتم:"من غصه ندارم، من فقط انرژى لازم براى زندگى کردن رو از دست دادم. مى دونم که جوونى میره و حسرت و این برنامه ها، مى دونم باید دَم رو غنیمت شمرد و فردا نیومده و این داستانا. اما من حالش رو ندارم". اینکه دوست ندارد مرا این جورى ببیند را هم گفت، اما دیگر ادامه نداد، چون مى دانست من با حرف هیچ کس متحول نمى شوم و باید مرا به حال خودم بگذارد تا حال زندگى کردن از درونم بیاید. رسیدیم. آخرین حرفش که تقریبا زیر لب گفت، این بود که: "مى آیى؟" مى داند که نباید این سوال را از من بپرسد، چون سالهاست که هرکس به من رسیده، آن را پرسیده و هرگز هم جوابى نگرفته. این بار هم در تاریکى شب، در آخرین لحظه هایى که باهم بودیم، بى آنکه معلوم باشد دیدار بعدى کى هست، فقط توانستم بگویم: "نمى دانم". نگذاشت براى خداحافظى پیاده شوم، گفت بگذار فکر کنم مثل همیشه است و تو مى روى تا دوباره بیایى دنبالم.. عجیب که گریه نکرد. در را بست و رفت و من در آینه به رفتنش خیره شدم و زار زار گریه کردم. گفته بودم که سنگ دلم ترک برداشته است.

/ 2 نظر / 9 بازدید
نسیم بهاری

سلام من از خواننده های وبلاگ میتراجون هستم راستش میترا تو پست اخرش در مورد شما نوشته بود "دوست عزیزم فلانی که بسیار زیبا و تفکر برانگیز مینویسد"منم کنجکاو شدم البته تو این خوندن متاسفانه اگه متهم به کم هوشی نشم نفهمیدم مذکری یا مونث البته حدس زدم که باید خانم باشی ونمیدونم باید با اسم فلانی بشناسمت از مرداد 92 داری مینویسی من هنوز کامل تمام پستاتو نخوندم هنوز انگار کشف نشدی چون کامنتی نمیبینم بهرحال نوشته هاتو که بیشتر مرور خاطرات یا یجورایی روزمرگیات یا واگویه هایی که داری هستش شایدم اشتباه میکنم ولی تا اونجایی که خوندم دوست داشتم و لذت بردم دوست دارم بیشتر باهات اشنا بشم تا بدونم کسیرو که دارم میخونم احساسشم کنم بهرحال از اشنایی با شما خوشبختم اگه اجازه بدی دفعه بعد تو صدات کنم ممنون

ریبوار

نمی دانم مطالب این پست واقعیت داشت یا از تخیل... من که خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم، اگر واقعیت داشت این طرف را دریاب، حتی برای چند لحظه که خودم را جای او می گذارم نفسم دیگر بالا نمی اید. نمی دانم شاید احساس آدم ها متفاوت است ولی اگر روزی برسد که عشقم نسبت به من بی تفاوت باشد در خاتمه دادن به این زندگی حتی لحظه ای درنگ نخواهم کرد. این ها را که نوشتم شاید تصور این باشد که من از آن دسته جوانان یا نوجوانانی هستم که صبح عاشق می شوند و غروب فارغ. اما نه، ما 5 سال را در آرزوی رسیدن به هم بودیم و 15 سال است که با هم زندگی می کنم و اکنون در آستانه 40 سالگی هنوز ذره ای از عشق و علاقه مان نسبت به هم کم نشده است....