نکند حواسم پرت شود

به صفحه تلویزیون خیره شده ام، اما اصلا نمى فهمم دارد چه چیزى نشان مى دهد... توى فکر دخترى هستم که از مدتى پیش براى رفتن به عروسیش در آن سرِ دنیا، نقشه هایى کشیده بودم. دختر بعد از اینکه تحصیلاتِ واقعا عالیه اش را در بهترین دانشگاه دنیا تمام کرده بود و کارى در یکى از معروف ترین شرکت هاى دنیا پیدا کرده بود، مى خواست با دوست پسرِ خوش تیپ بسیار باکمالاتش ازدواج کند. و درست در همین موقع، عین فیلم هایى که فقط با آنها گریه مى کنیم ولى اصلا باورشان نمى کنیم، یک غده سرطانى در بدن او پیدایش شد و نقشه ها را نقش بر آب کرد. کسى نمى داند امیدى هست یا نه. اما آنها دیروز، بى هیچ مراسمى و بدون حضور هیچ کسى عقد کردند؛ تا بگویند: "امیدى هست"... با صداى او که از ماجراى فیلم مى پرسد، به خودم مى آیم. نگاهش مى کنم و مى گویم: "نمى دانم". حواسم به اینکه به جانم غر مى زند نیست. به این است که یادم باشد حواسم زیادى به آرزوهاى دورم پرت نشود.

/ 1 نظر / 16 بازدید
من

آخ... لعنت به روزگار..