اى عشق!

عشق! چگونه به قلبم آمدی و چگونه در آن رخنه کردی؟ چگونه روی دادی با این همه سادگی پیچیده؟ چگونه مرا در بر گرفتی و گاه به اراده خویش بر زمینم زدی و گاهی بر پاهایم بلند کردی؟ و چگونه به من آموختی گذشت و گذار را؟ چگونه حسادت را از من در ربودی و به جایش مهر کاشتی؟ چگونه پروانه ها را در دلم به حرکت واداشتی؟ چگونه حادثه ها را برای آزمودن صبر من ترتیب دادی؟ و چگونه لبخند رضایت را علی رغم همه ناملایمات بر لبانم نشاندی؟ وقتی که تو را حس کردم هنوز نمی شناختمت. تو مثل یک سؤال رو نمایاندی و با هزار ترفند مرا به راه و بیراهه کشاندی. لذت حضورت آنگاه که هنوز نامت را هم نشنیده بودم افزون تر بود. کوچک بودم. به اندازه آن شنل سفید. و تو در لابلای همان شنل نشانه هایت را برای من گذاشتی. سالها نشانه هایت نادیدنی بود. من تنها از تو می شنیدم، آن هم بسیار اندک. اما در مکتب تو که اندازه ها معنی ندارند. احساسی که تو در من آفریدی، جوانه هایی از احساسات گوناگون در دلم رویاند. جوانه ها رشد کردند و گل دادند، اما هر گلی بسته به نوعش پس از گشودن ، اندک اندک به زوال رفت. تا جایی که یا اثری از آن نماند و یا گل خشکیده ای شد آویخته بر دیوار دل که بوی خاطره می داد و زینت بخش آن بود؛ بی هیچ نشانه ای از زندگی. اما تو زیر خروارها خاک زنده بودی. سالها مخفی اما پر از زندگی. به ظاهر فراموش شده اما به واقع ملموس و حاضر. تو قلبم را در دست هایت گرفتی و آن را فشردی. چشمان خواب گرفته ام را باز کردی و لبانم را به خنده گشودی. به زندگی ام رنگی تازه زدی. لحظه هایم را شیرین و خاطراتم را به خاطر سپردنی کردی. به من قلمی دادی که توانستم با آن از تو بگویم و لغاتی که بی هیچ تلاش بر صفحه کاغذ روان می شدند. تو از هر چیز ساده برایم سمبلی خلق کردی. همه مکان ها و زمان ها را معنی دار و دوست داشتنی نمودی. چهره انسان ها را یادآور خود ساختی و لحظه های خالی را با حضور خود دلچسب نمودی. به فضاها بوی عطر فشاندی و رویاهایم را لبریز کردی.

/ 1 نظر / 4 بازدید
بــــــردگی کلمـــات

فردا سطری ست نانوشته می توان با قلم سیاه سفید نوشت می توان هیچ ننوشت و پوچی سرشت وبلاگ آپدیت شد وقت داشتید تشریف بیارید.