بگذار باور کنم

او دوستم است. یک دختر واقع بین، که پاهایش روى زمین است. زندگیش را با دستان خودش ساخته و از داشته هایش راضى است. براى نداشته هایش تلاش مى کند، ولى هرگز آرزوى محال نمى کند. نمى دانم او را با منِ ناراضى که هرگز پاهایم زمین را حس نکرده اند، چه کار است؟ مرا باور دارد و همواره با دیده تحسین به من مى نگرد. این موضوع، حسابى مرا شرمنده مى کند، اما دستِ آخر گاهى از ناامیدى محفوظم مى دارد. امروز کلى باهم حرف زدیم. چیزهاى شیرینى به من گفت، اما خودم را عادت داده ام که تعریف و تمجیدها را باور نکنم. با این حال در مقابل جمله آخرش، تابِ مقاومت نداشتم. اگر هم باورش بر من روا نیست، مى خواهم لااقل آرزویم باشد. گفت: چقدر حیف است که تو مادر نشوى تا نسلى را تربیت کنى

/ 1 نظر / 17 بازدید
هیوا

عزیزم[ناراحت]