عمر آرزوها از سه شنبه تا جمعه است

سه شنبه روزى در مرداد ماهِ سال پیش بود. پس از چند سال تردید، توانستم تصمیمم را بگیرم. مهم نبود که ساعت ٣ بعد از ظهر است و هوا بیرون چقدر گرم است. مهم این بود که قلبم به اطمینان رسیده بود و مى خواستم اولین قدم را براى تحقق اولین آرزویم بردارم. مهم نبود جایى که مى خواستم بروم بنّایى داشتند و نیمه تعطیل بود. مهم این بود که من هدفم را محقق کنم. فرآیند رسیدن به تصمیم براى من بسیار طولانى، نفس گیر و کند است، اما همین که به تصمیم برسم، نیروى زایدالوصفى در من پدید مى آید که به واسطه آن تا رسیدن به انتها از پاى نمى نشینم. و آن روز سه شنبه همان نیرو را در وجودم یافتم. دومین قدم را فرداى همان روز برداشتم. این آغاز یک راه سخت بود، اما من نمى هراسیدم چون از تردیدها عبور کرده بودم... روز جمعه، دیگر همه مقدمات آماده بود و برخلاف همیشه لحظه شمارى مى کردم تا شنبه زودتر برسد. اما در بعد از ظهر آن جمعه او آمد و بى آنکه بداند چه در سر دارم، روبرویم نشست و از خودش گفت و از من. از اینکه چطور بندى بر پاهاى او شده ام. تا آن لحظه چنین فکرى به ذهنم خطور نکرده بود و هرگز نخواسته بودم در حق کسى چنین کنم. توضیحش سخت است اما تا آن روز فکر مى کردم او بندى به پاى من است و حالا عکسش را مى شنیدم. مهم تر اینکه سر تصمیمى ایستاده بودم که سر و کارش با همان بندها بود. از چیزهایى حرف مى زد که لرزه بر اندامم مى انداخت ... و در آخر فقط یک راه برایم باقى ماند... در همان بعد از ظهر جمعه تصمیمى که گرفته بودم را کنار گذاشتم. اشک در چشمانم حلقه زد و سرازیر شد. چون اولین بارى بود که در زندگیم آرزویم را پس از سالها لایقِ محقق کردن دانسته بودم و در اولین قدم کسى مرا از بهاى سنگینش ترسانده بود... از تصمیم آن بعد از ظهر جمعه پشیمان نیستم، اما از آن روز دیگر آرزوها رخت بربستند و حالِ زندگى کردن به تدریج در درونم مُرد. دیگر نتوانستم تلاش کنم، دیگر چیزى در حافظه ام ثبت نشد و دیگر نتوانستم بخوانم ... حالا او رفته است تا احساس آزادى کند. رفته است با مهاجران همراه شود تا شاید بندِ من از وجودش باز شود

/ 4 نظر / 16 بازدید
هیوا

امان..... از رنجی که میبریم[ناراحت]

میترای بارانی

این قسمت از حرفت وصف منم می‌تونه باشه: «...اما از آن روز دیگر آرزوها رخت بربستند و حالِ زندگى کردن به تدریج در درونم مُرد. دیگر نتوانستم تلاش کنم، دیگر چیزى در حافظه ام ثبت نشد و دیگر نتوانستم بخوانم ... »

میترای بارانی

چقدر خوب گفتی: «مدام به اين در و آن در مى زنيم كه درمانش كنيم و با شكست خوردن هر درمان، مقاوم تر مى شود.. » من دارم زاویه‌ی دیدمُ به همه‌چیز عوض می‌کنم و سعی می‌کنم همه‌چیزُ ساده‌تر ببینم بلکه این روش درمان جواب بده...