کاش فردا همان شنبه موعود باشد

مدتى است که چیزى را در خودم گم کرده ام. چیزى که در همه لحظه هاى ناامیدى و بى تفاوتى نجاتم مى داد. آخرین طنابى که با آن به زندگى مسئولانه براى خودم وصل بودم. این طناب تعهد به قول هایى بود که به خوم مى دادم.اما این روزها مى توانم حسابى آن را نادیده بگیرم. البته هنوز پاى تعهداتم به دیگران مى ایستم، اما با هزار بدبختى و از سر بى میلى... یادم مى آید قدیم ها مى توانستم براى رسیدن به مقصود مشخصى، چندین ماه هر روز در زمان خاصى کار خاصى انجام دهم. برایم زیاد سخت هم نبود. هر سال دو تا سررسید مى گرفتم. در یکى خاطرات روزانه ام را مى نوشتم و در دیگرى برنامه ریزى براى کارهایم را. و انگار آن روزها جزء معدود انسان هایى بودم که همه برنامه هایم را بى کم و کاست اجرا مى کردم. به مرور از بار نظم کاسته شد و بر بار انجام کارها در دقایق پایانى افزوده شد. تا اینکه کار به جایى رسید که در چند سال اخیر امکان برنامه ریزى برایم از بین رفته است. صفحات سررسید خاطرات روزانه به تدریج خالى ماند تا اینکه فلسفه وجودى دو سررسید زیر سوال رفت و به یکى تقلیل یافت. پس از یکى دو سال صفحه هاى سررسید برنامه ریزى هم تقریبا خالى مى ماند. از آن همه برنامه ریزى هاى دقیق فقط لیست هاى طویلى به جا ماند که هرازگاهى نوشته مى شد و آیتم هاى معدودى از آن تیک مى خورد. .. این روزها بیشتر از هرچیز به تعهد فراموش شده ام و برنامه هایم نیاز دارم. به انجام کارهاى منظم در ساعت هاى مشخص و البته به تداوم. مى خواهم از فردا سعیم را بکنم. چون فردا هم تعطیلات نوروز تمام مى شود، هم شنبه است، هم من حوصله اش را دارم و هم مجبورم تا دیرتر از این نشده براى خودم و براى این کار مهمى که روى دستم مانده و شاید بخش مهمى از آینده ام در گرو آن باشد، کارى بکنم

/ 3 نظر / 4 بازدید
هیوا

توکل بر خدا، امیدوارم که بتونی تمام کارهات رو با موفقیت انجام بدی دوست نازنینم. برات آرزوی بهترین ها رو دارم[گل]

مژگان

صفحات سررسید خاطرات روزانه به تدریج خالی ماند ... عجب روزگاریه دوست من چقدر خاطرات مشترک داریم ما !!!

هیوا

[گل][ماچ]