از اعتماد...

اولین بارى که دیدمش حتى نمى توانستم حدس بزنم که پشت این چهره چه رازهاى مگویى نهفته است. خیال هم نداشتم چیزى از درونش کشف کنم. اما یک روز دیدم که پاى درد و دلش نشسته ام و دارد برایم پرده از رازهاى مگویش برمى دارد. رازهاى بسیارى در دلم انباشته ام که هیچ کدامشان مال خودم نیست. دخترک مى گفت: "قیافه ات شبیه محرمِ اسرارهاست". و من همیشه در آینه به دنبال آن نشان خاصِ محرم اسرار بودن مى گردم. شنیدن درد و دل هاى بسیار، بر تجربیاتم افزوده و همزمان اعتماد را از من ربوده است. نه مى توانم اعتماد کنم و نه بى اعتماد مى شوم. انگار واژگان اعتماد یا بى اعتمادى از دایره لغاتم حذف شده اند. این روزها هم شعارم خطاب به آدمهاى دور و برم این شده که: "آدم حتى به خودش هم نباید زیاد اعتماد کند". نمى دانم این جمله را جایى شنیده ام یا خوانده ام یا از ذهن خودم تراوش کرده است و نمى دانم چرا آن را مدام تکرار مى کنم.

/ 0 نظر / 15 بازدید