تو در مقابل همه چیز

یادم مى آید هشت سال پیش بود. در هال خانه شما نشسته بودیم. از پشت سر نگاهت مى کردم. محو تماشایت بودم. آنچه در آن لحظه از ذهنم مى گذشت، و هرگز به زبان نیاوردم، بعدها این طور نوشتم: تو هیچ از آنچه مى خواستم نداشتى. اما چه زیبا بود به تماشاى حسى نشستن که همه چیز را نادیده مى گرفت و تنها تو را مى خواست

/ 0 نظر / 4 بازدید