نشانِ اقرار در دستان یک دوست

از سال ها پیش حسرت کار کردن در آن شرکت را داشتم. جلال و جبروتى براى خودش به هم زده بود و در زمینه فعالیت خودش جزء بهترین ها بود. بالاخره یک روز زمینه کارى در آنجا برایم فراهم شد. با سلام و صلوات صاف رفتم و بر مسند پُستى بس بزرگ، تکیه زدم. اولین بارى که روى صندلیم نشستم، احساسى به من گفت که اینجا سخت سست بنیاد است. قصه من و صندلیم بماند براى بعد. مى خواهم از آقاى رئیسى بگویم که روز اول مرا روبرویش نشاند و گفت: "من شما را امین خودم مى دانم...". و اعتمادش را از همان روز اول گذاشت روى میز. اعتماد شرط اول من براى هر نوع ایستادن است و او مستقیم به هدف زد. من اسیر شدم. اسیر اعتمادى که به من شده بود. به مرور دیدم که انگار همه آدمهاى این شرکت اسیر چیزى هستند. بعدها که پرده اسرار از میان افتاد، دانستم که این اسارت براى هرکس از نوع پاشنه آشیل خودش است. عده اى اسیر عشق به رئیس، بعضى اسیر پول هاى رئیس، برخى اسیر رؤیاهاى دور رئیس، و عده اى هم اسیر توجه پدرانه رئیس. جالبترینش این بود که همزمان عده اى شیفته چشم هاى پاک و عده اى دیگر عاشق چشم هاى ناپاک رئیس بودند. رئیس هم البته اسیر بازى خودش در تمام این نقش ها بود. از اینکه پاشنه آشیل هرکس را مى شناخت و با آن به اسارتش مى کشید، غرق لذت مى شد. رابطه اش با هرکس منحصر به فرد بود و این هرنوع رابطه اى، در هر سطحى را شامل مى شد. از یک رئیس بى تفاوت گرفته تا پدرى دلسوز و حتى دوست پسرى با رابطه زیرزمینى. او هرگز در تشخیص نوع رابطه اش اشتباه نمى کرد. اما اسارت قدم آخر او نبود. قدم بعدى اقرار بود. زمانى که کسى به اسارتش اقرار مى کرد، هدیه اى از رئیس مى گرفت که مى شد مُهرِ اقرارش. اوایل نمى دانستم این نشانه یکسان که بعضى ها در این شرکت دارند، نماد چیست، اما دیرى نپایید که معنى آن هم رو شد. اما من: چشمه اعتماد و احترام حرفه اى اش به من قطع نمى شد. مدیونم کرده بود. اولش این اسارت برایم عین افتخار بود. اینکه من اسیر چه چیز والایى هستم و دیگران اسیر چه چیزهاى پستى. اما این افتخار دیرى نپایید. چون سیلى واقعیت در صورتم خورد. فهمیدم که اسارت، اسارت است. انسان درست از نقطه ضعفش ضربه مى خورد و هرچه این نقطه ضعف در لایه هاى عمیق تر وجودش نشسته باشد، ضربه کارى تر خواهد بود. اینکه بعضى نقطه ضعف ها بهتر از برخى دیگرند، ساده انگارى است تا بر اسارتمان سرپوش بگذاریم. شانس با من بود که یک روز توانستم مقابل رئیس بنیشینم وهمه اعتمادش را پس دهم. زنجیرهاى اسارتم در تخصص و توانایى ام را در مقابلش گشودم و با افتخار گفتم: "من نمى فهمم و نمى توانم". پس از آن یک بار دیگر با هم حرف زدیم، اما بسیار باهوش بود و زود فهمید که بندهاى این اسارت گسسته است. حالا مدت هاست که آن شرکت با جلال و جبروت را ترک کرده ام. دلم نمى خواست یادش کنم، اما وقتى امروز یکى از دوستانم در آن شرکت را دیدم که هدیه معروف رئیس، همان نماد اقرار، در دستش است، دردى مرا فرا گرفت که جز نوشتن راهى براى تخفیفش نیافتم.

/ 4 نظر / 5 بازدید
هیوا

خیلی زیبا می نویسی فلانی جان[گل]

مژگان

از نوشته هاتون و درد نهفته در اونها خوشم ميآد و بعضي وقتها قلبم فشرده ميشه ...از وبلاگ هرگز نگذار بروم و از اون دوران عاصي نويسي و عاصيي ببيني ها با شما آشنا شدم و هستم و هميشه نظرات شما و يكي دو دوست ديگر در آنجا برايم جالب بود تا اينكه فهميدم خودتان مستقلا شعبه اي زده ايد ! ميخوانمتان و هستم ..........

من

سلام صرفاً خواستم اعلام حضوری کرده باشم و اینکه میخونمتون..

ریبوار

از وقتی که در آخرین نظری که نوشتم سوتی دادم دیگر ترجیح می دهم مخاطب خاموش باشم و بعد از خواندن نوشته های زیبایت در افکار مالیخولیایی خودم غرق باشم تا اینکه نظری بدهم که ربطی به مطلب نداشته باشد. فضای نوشته های شما برایم بسیار آشنا هستند (از زاویه دید من) و احساس می کنم تجربه ها و احساس های مشابه به آنچه در مطالب شما هست را داشته ام