یک بار دیگر به من بگو مى توانم

پنج سال پیش بابت کارى حسابى مستاصل شده بودم و نمى دانستم چگونه باید آن را به سرانجام برسانم. به او زنگ زدم و گفتم: "من باید این کار رو ظرف دو ماه تموم کنم. به نظرت مى تونم؟" با خونسردى عجیب و غریبى که همیشه در صدایش هست، گفت:" تو اگه بخواى، هر کارى مى تونى بکنى". همین... و دو ماهِ تمام شب و روز نداشتم و در تمام لحظه ها جمله اش در سرم پیچید و در پایان دو ماه به او زنگ زدم و گفتم تمام شد و او باورش نمى شد... این روزها هم یک کار ناتمام در دست دارم و از فردا دقیقا چهل روز فرصت هست که آن را به یک جایى برسانم. یعنى یک بار دیگر این جمله اسرارآمیز مى تواند مرا نجات دهد؟ ناگفته نماند که نسبت به آن روزها خیلى تنبل تر شده ام، عادتم به شب بیدارى و صبح زود از جا پریدن و ساعت هاى متمادى پشت میز نشستن را از دست داده ام و هپروتى تر و رویایى تر شده ام، اما... اما امیدم بیشتر و حالم کمى بهتر است. حالا بیشتر از آن وقت ها شوق زندگى کردن دارم

/ 1 نظر / 36 بازدید
مژگان

پس تو ميتوني ...