دخترکى پر از امید

دخترک جوان خیلى حرف مى زند. درباره فیلم، موسیقى، ساختمان، در، دیوار، سیاست، مملکت و هرآنچه مى شود راجع به آن حرف زد و البته هر چیزى که اصلا جاى حرف زدن ندارد. نه که پرت و پلا بگوید، نه! اتفاقا معلوماتش خوب است. اما زیاد حرف مى زند و گیر مى دهد. شاید زیادى جوان است و هنوز امید واهى دارد که با حرف زدن مى شود چیزى را عوض کرد. هنوز ذهنش صفر و یک است. نیمى از چیزها برایش فاجعه اند و نیمى دیگر فوق العاده. با نفرت از فاجعه ها حرف مى زند و با عشق از فوق العاده ها. هنوز چشمانش برق مى زند، صورتش گلگون مى شود و از ته صداى خنده اش امید مى جهد. گاهى وسوسه مى شوم یواشکى نامه اى در کیف عجیب و غریبش بیندازم، با این مضمون: " در این جهان همه چیز نسبى است. فاجعه هاى امروز، فوق العاده هاى فردایند و فوق العاده هاى امروز، فاجعه هاى روزهاى دیگر. و بین گفتن و نگفتن در این دنیا تفاوتى نیست." اما نه او باورش مى شود و نه من دلم مى آید اینگونه ناامیدش کنم

/ 0 نظر / 3 بازدید