راز نهان

از وقتى یادم مى آید این دختر را مى شناختم. چند سالى از من بزرگتر است. در بچگى این چند سالهاى بزرگتر خیلى به چشم مى آید و آدمها را از هم دور مى کند. براى همین تا اواخر نوجوانى هم دوستى بین ما شکل نگرفت. تا اینکه طى ماجراهایى براى مدتى هرچند کوتاه با هم همکار شدیم و این پایه یک دوستى جالب شد. چقدر باهم حرف مى زدیم و براى هم شعر و متن مى خواندیم. برحسب ماجرایى دیگر، سال بعد از دانشگاه من سر در آورد. من شاهد روزهاى عاشق شدنش بودم، شاهد پستى و بلندى هاى فراق و وصالش. و این موضوع ما را به هم نزدیکتر کرد. سر آخر با همان عشقش ازدواج کرد. شوهرش هم پسر خوبى بود که از مصاحبتش لذت مى بردم. گاهى سه تایى با هم مى نشستیم و حسابى حرف مى زدیم. زیاد همدیگر را نمى دیدیم، ولى همان اندک رابطه مان عمیق بود. مهاجرت، آنها را هم از من دور کرد. اما من دیگر این درسِ تحمل کردنِ دورى را از بر شده ام. این پست را ننوشتم تا بگویم چنین دوستى دارم، یا از او دورم. این پست را فقط و فقط نوشتم تا اعتراف کنم در این دوستى، برخلاف همه دوستى هایم رازى نهفته است. این دوستى تنها حلقه اتصال من با کسى است که با شنیدن نامش، پلک هایم مى پرد.

/ 0 نظر / 3 بازدید