فصلِ ریشه کردن

مدت زیادى از آشناییمان نمى گذرد. یک روز که به طور اتفاقى با هم تنها مانده بودیم، خیلى ساده دوست شدیم و او با سرعت عجیبى رابطه مان را به سمت صمیمیت پیش برد. معمولا او با من حرف مى زد. سوژه درد و دل و شکایت زیاد داشت. هرازگاهى هم خاطراتش را مرور مى کرد. من فقط یک بار با او حرف زدم. از اینکه متوقف شده ام و توان حرکت را از دست داده ام، گفتم. از اینکه فقط روزها را مى گذرانم و دارم حاصل تمام زحمات عمرم را بر باد مى دهم. و او جمله اى به من گفت که مدتى است شبانه روز در ذهنم مرور مى شود: "براى اینکه ثمر بدهى، باید ریشه کنى"... ده، دوازده سالى مى شود که پایم را در هیچ زمینى فرو نکرده ام، مبادا ریشه اى دهم و زمین گیر شوم. خوبى هاى خودش را داشت، اما باعث شد همواره روى چرخِ على الحساب زندگى کنم. همیشه یک دلم به رفتن بود و یک دلم به ماندن. این همه سال ماندم، بدون اینکه لذت ماندن را بچشم. تمام وجودم را صرف فاصله گرفتن از زمین کردم، نخواستم ثمر دهم تا مبادا لذت ثمره ام مرا ماندگارتر کند. حالا چه؟ نه حالِ ماندن هست و نه جانِ رفتن... فکر مى کنم من یک سفیر امید مى خواهم. کسى که مرا از این فضاى فرضى ذهنم آزاد کند و توى میدان زندگى بیندازد. مثل یک مربى بدنسازى سخت گیر که پایت را مى کشد و به ناله ات توجه نمى کند، و تو که دارى درد مى کشى و آرزویى جز رهایى ندارى، اما دلت به برق امید چشم هاى او قرص است... خوب مى دانم که سفیر امیدى در کار نیست، پس منم و منم و من. و البته اس ام اسى که امروز از او دریافت کردم: "فکر کنم لازم دارى کمى برایت شعار بدهم. آدم تا چشم به هم بزنه، زمان مى گذره. بیست و سى و چهل سالگى و هر روز هر کارى براش سخت تر میشه. توى زندگى نباید مس مس کرد". داشتم با خودم فکر مى کردم که خیلى شبیه شعارهاى کتابهاى شاد زیستن و راز موفقیت و ... است که ناگهان خشکم زد: نکند فصل ریشه کردن بگذرد

/ 4 نظر / 4 بازدید
میترای بارانی

منی که یه‌جورایی مشکلم شبیه توئه در مورد خودم دارم این‌جوری به قضیه نگاه می‌کنم و به خودم می‌گم: «سی و چهار سال مدام ترسیدی از ریشه کردن. از وابستگی به کسی یا چیزی داشتن. خب حالا یه مدت (چند ماه یا چند سال) هم اون‌ور قضیه رُ امتحان کن: بذار پاگیر بشی. پاگیر کسی یا چیزی یا هر دو. سی و چهار سال از عمرت رفت و چیز خاصی دستگیرت نشد. حتی نتونستی درست از زندگی‌ت لذت ببری. حالا چند سال هم روش! اگه این روش جواب بده و بتونی احساس بهتری داشته باشی نمی‌ارزه؟»

مژگان

همينه ديگه دوست جونم ... ما وقتي به نتايجمون ميرسيم كه گاهي اوقات انرژي و زمان لازم براي پيشبرد نتايجمون را نداريم براي همينه كه من مدتهاست دارم تلاش ميكنم كه مثل اين بيت شعر زندگي كنم : زعقل نكته بينان حل نشد هرگز معمايي خوشا ديوانگيها با رفيق باده پيمايي چطوره ؟! ها ؟! آخه خيلي زود دير ميشه ....

هیوا

خوبی دوستم؟[قلب]

هیوا

ای جان امیدوارم شادی به دلت برگرده عزیزم[قلب]