چرا فلانى؟ چرا کسى که نیستم؟

از روزى که تو دنیاى مجازى اثرى از خودم نشون دادم، اسممو گذاشتم "فلانى" تا هیچ شخصِ خاصى نباشم. یعنى از شخصِ خاص بودن خسته شده بودم، حوصله توجه یا بى توجهى هایى که بهم مى شد و همه فقط برگرفته از پروفایل یا چهره ام بود نداشتم. من مى خواستم رها باشم. مى خواستم بین آدمها گم بشم. "فلانى" یعنى من هرکسى مى تونستم باشم، کسى که ویژگى خاصى نداشت. حتى اسم خاصى هم نداشت... روزى که این وبلاگ رو باز کردم مى خواستم در اون از چیزهایى بگم که در زندگى عادیم ازشون حرف نمى زنم. یعنى از بخشى از وجودم که عادت ندارم بروزش بدم. اسم وبلاگ رو براى همین گذاشتم "کسى که نیستم" تا از بُعدى از وجودم بگم که کمتر زندگیش کردم و یا حتى نیستم و مى خوام باشم و شایدم هستم و هیچ وقت بهش تن ندادم. چند روز پیش آرشیو وبلاگمو خوندم. دیدم به جز چند پست، توى اکثر پست ها دارم از همونى که این روزها هستم حرف مى زنم و فقط چاشنى گله و شکایت به اون افزوده ام. دیدم که بخش احساسى وجودم رو تنها دستاویزى براى غصه خوردن و افسوس کشیدن کرده ام. و چشمان ایرادگیر و منتقدم را دارم اینگونه تلطیف مى کنم

/ 1 نظر / 16 بازدید
تیما

گاهی اگه نامت جنست وچهرت گم باشه راحت تر حر فهای دلتو می نویسی اما آدمهایی هم وجود دارن که هرگز نمیتونن خودشون باشن