چه کسى توى این جام را مى بیند؟

چهار سال پیش بود. طى مدت کوتاهى چند اتفاق خوب پشت سر هم برایم افتاد. یک جور عجیبى که عادت نداشتم، همه کارهایم به راحتى هموار شد. نشستم کنارش و ژست آدم هاى عمیق و عارف را به خودم گرفتم و گفتم: "این روان شدن کارها و این اتفاقات خوبِ پى در پى مرا نگران مى کند. نکند من آدم سطحى و مادى شده ام که این نعمت ها به من مى رسد؟" راستش مى خواستم غیرمستقیم به او بگویم که من که از مقربان این بزم هستم و قرار است جام بلا بیشترم بدهند، چرا اینقدر دارد خوش به حالم مى شود؟ و البته در پس ذهنم انگار انتظار داشتم که او پاسخ دهد: " نه! اصلا مقرب تر از تو که نداریم، ولى حساب این موضوع جداست و جواب همه زحماتت است و به ماجراى حق به حق دار میرسد، برمى گردد". اما به جاى آن، لبخندى زد و فقط گفت: "خیلى مطمئن نباش که اینها حتما خیلى اتفاقات خوبى هستند"... یک سال بعد از آن روز بود که با خودم گفتم:" کاش اتفاق اول هرگز نمى افتاد"؛ اتفاق دوم به یک خاطره گذرا تبدیل شد، و مسیر اتفاق سوم به کلى تغییر کرد... حالا مى فهمم که نه معنى جام بلا را مى دانم و نه معنى اتفاق خوب را. فقط مى دانم که هر لحظه باید دستانم براى پذیرش رویدادهاى زندگى باز باشد تا شیرینیشان را لمس کنم و ضرب تلخیشان را بگیرم

/ 5 نظر / 4 بازدید
میترای بارانی

«هر لحظه باید دستانم براى پذیرش رویدادهاى زندگى باز باشد تا شیرینیشان را لمس کنم و ضرب تلخیشان را بگیرم» این حرفتُ باید بنویسم و بذارم جلوی چشمم...

هیوا

سلام [گل]

هیوا

آخیییییی کامنت قبل تستی بود ببینم میرسه بالاخره یا نه، خوشحالم که مشکل حل شد. خوبی دوستم؟[ماچ]

هیوا

خوبی گلی؟[قلب]

مژگان

سلام خانم ... چه خبر ااحوال ؟ كجاييد ؟‌ اميدوارم سرتون به كار خوب و خير گرم باشه و سالم و شاد باشيد ......