آیا این آینه من است؟

آدم نه می دونه زندگی چی ازش می خواد و نه می دونه خودش از زندگی چی می خواد. همه اش به امید یه چیزی هستی که نمی دونی چیه و قراره از دری، دیواری، جایی برات برسه. لحظه ها می گذرند و هی از خودت می پرسی سهم من از زندگی اینه؟ فقط می دونی که هیچ کس قدرتو ندونسته. جرات نداری این سوال رو از خودت بپرسی که من قدر خودمو دونستم یا نه؟ به فرضم که پرسیدی و جوابتو گرفتی. آخرش که چی؟

آدم تا خودشو جلوی چشم خودش نبینه نه خوبی های خودشو می فهمه نه بدی ها. آدمای دیگه یه چیزهایی بهت می گن، اما واقعا نمی تونی درک کنی که چقدر بدی یا خوب. یه عمر هم که آدما بهت بگن وسواسی هستی، یه جورایی انگار باورت نمی شه. فقط کافی یکی وسواسی تر از خودت یا با یه نوع وسواس دیگه رو از نزدیک ببینی تا بفهمی این ویژگی چقدر برای دیگران آزاردهنده است. (البته خودت که داغون می شی به جهنم.) راستش اینه که برای رسیدن به این درک، باید هم به اندازه کافی هوش داشته باشی و هم منصف باشی. حالا حکایت منه. حکایت من با این همکار، رئیس، دوست جدید یا هرچیزی که خودش فکر می کنه هست. آدم خوبیه، تو کارش دقیقه و در اسلوب خاص خودش نسبتا مؤدبه. اما امان از این ویژگی که داره. هرکس بنا به موقعیتش یه اسم خاص روش می ذاره: وسواس، کمال طلبی، دقت بیش از حد، کُند بودن و... همیشه ی خدا کارش بعد از وقت اضافه حاضر می شه. همیشه منتظر اون تلفنِ دقیقه نودِ که بهش بگن دو ساعت دیرتر این کار رو تحویل بده. و بعد از دقیقه آخر اون دو ساعت هم همچنان داره یه سری کارای ظریف کاری بیخودی انجام میده که اصلا نه کسی قراره ببینه و نه نسبت به کل کار اهمیتی داره. ظاهرا آدم منظمیه و این موضوع خیلی براش مهمه، اما به نظر من همین وسواسای الکیش باعث می شه هیچ وقت نتونه سر وقت برسه، همیشه در حال عقب انداختن قرارها باشه و بعدم نه از سر رئیس بازی یا پیچوندن، بلکه از سر قاطی بودن زیاد فکرش، به هیچ کس خبر نمی ده که قرارها جابجا شدن. از اون گذشته آخر کار کل کاغذای چک پرینت و پرینت اولیه و پرینت نهاییش باهم جابجا می شن و یهو یه موضوع خیلی خیلی مهم از قلم می افته. گاهی می بینم که انگار اصل کار به کل فراموش شده و خودش و همه رو اسیر و ابیر جزئیات بی اهمیت کرده. راستش نگاه که می کنم می بینم که تو این مملکت که نه زمان آدما ارزش داره و نه فکر و حرفشون، طوری هم نمی شه. بالاخره همه کارها می ره جلو. چه اهمیتی داره که منابع چه جوری صرف می شن و کار چه جوری انجام می شه. یه مدتی تو این فکر رفته بودم که کارای این آدم خودشو که داغون می کنه هیچ، براى من واقعا غیر قابل تحمله. بعدش یهو انگار یکی از درون بهم نهیب زد که: «جسارتاً، این ویژگیها براتون آشنا نیست؟». از حق نگذریم، زده بود به خال. این ها ویژگیهای خودِ خودم هستن. حالا من در یک شکل و فضای دیگه بروزشون می دم. یادِ تمام روزهایی افتادم که درس مى دادم، تمامِ ارائه هاى کلاسى خودم، تمام پروژه هایى که جمع کردم، تمام خریدهایى که انجام دادم، تمام وقتایی که خونه رو برای اومدن کسی آماده کردم، تمام وقتایی که آشپزی کردم، تمام مهمونی هایی که رفتم، تمام قرارهایی که گذاشتم و... کى مى دونه من چقدر آسیب دیدم و آسیب زدم؟

/ 1 نظر / 15 بازدید
ریبوار (رِبوار در زبان کردی به معنای رهگذر)

از طریق وبلاگ میترا خانم با وبلاگ زیبایتان آشنا شدم، مطالب زیبایی نوشتید. بخصوص این مطلب که حیفم آمد نظر ندهم، اکثر نزدیکان هم مرا تا حدودی وسواسی می دانند، و در کند اما دقیق انجام دادن کارها معروف هستم. اما خودم احساس می کنم تمام جزئیاتی که به آنها توجه می کنم ضروری هستند و هیچکدام بیخود و بی اثر نیستند. یک مثال می زنم، همسرم یا فرزندم هرگاه بخواهند سفره را جمع کنند بی توجه به هر مسئله ای عجله ای سفره را جمع می کنند اما هر گاه من جمع می کنم از وسط تا می کنم که قسمت های داخلی سفره روی قسمت پشت سفره قرار نگیرد. در ظاهر کار آنها کار من را بیخود و وسواس می دانند، اما به شیوه ای که آنها سفره را جمع می کنند خورده های کوچک و ریز نان روی قسمت پشتی سفره می ریزد و در وعده بعدی موقع باز کردن سفره این خورده های کوچک نان روی قالی می ریزندو... از انجام دقیق کارها لذت می برم ولی حرف های دیگران اذیتم میکند. در دوره جوانی در روستایی دورافتاده معلم کلاس اول بودم، کاش آخر سال بچه ها را می دیدی که در چه سطحی آموزش دیده اند باور کن اگر از کتاب فارسی پایه پنجم هم از آنها املا می گرفتی بدون غلط می نوشتند...