با او حرفى براى زدن داشتم

اگر بگویم تصادفى نامش را در اینترنت جستجو کردم که، دروغ است. یادش افتادم و خواستم بدانم چه کار مى کند. حالا هم دارم به آهنگى که ساخته و نواخته و به تازگى منتشر کرده، گوش مى کنم. با اینکه تابه حال آن را نشنیده بودم، اما خاطرات او را برایم زنده مى کند. خاطره آن روزهایى که سر کلاس مثل بچه هاى دبیرستانى به هم چشم و ابرو مى آمدیم و به حرف ها و خالى بندى هاى استاد و اظهارنظرهاى نامربوط شاگردان مى خندیدیم. از هردومان سنى گذشته بود ولى شیطنتمان عجیب گل کرده بود. یاد دو همکلاسى دیگرمان که کنار ما مى نشستند و فکر مى کردند توى بازى هستند ولى درواقع نبودند. یاد آن روزى که آمد و گفت که مطمئن شده هر کار بدى بکند، دنیا سریع به او برمى گرداند و حالا دارد تقاص یکى از همین کارهاى بدش را پس مى دهد. یاد آن روزى که کارت شناسایى ام دستم بود و آن را از من گرفت و گفت: "مى دونى پس از این همه مدت، من اسم تو رو نمى دونم". بعد با دقت به کارتم نگاه کرد و پرسید: "عکست مال کى است؟"؛ یاد روزى که گفتم این کلاس دیگر برایم وقت تلف کنى شده است و همین یک ساعت و نیم را به استاد وقت مى دهم که نظرم را برگرداند، و او تمام مدت چشمهایش بین من و استاد در حرکت بود و سر آخر که دید کارى از دست استاد برنمى آید، با آن همه غرورش گفت که حاضر است هر کار بکند تا دوباره من به کلاس بیایم ولى من تصمیم آخرم را گرفته بودم. یاد زمانى که پس از چند ماه دوباره به آن کلاس رفتم و دیگر اثرى از او ندیدم. یاد روزى که خیلى اتفاقى دوستش را در کلاس دیدم و او چند دقیقه بعد بى مقدمه تلفن او را گرفت و گفت: "حدس بزن کى اینجاست؟" و لحظه اى بعد گوشى در دستانم بود و داشتم با همان زبان طنزمان با او حال و احوال مى کردم و یاد آخرین قهقه خنده اش وقتى که پرسید فلان کارى که شروع کرده اى چطور است و به او جواب دادم که فقط خرها مى روند دنبال این کار... حالا چهار سال از آن روز گذشته و ما هر دو در این شهر هستیم

/ 3 نظر / 24 بازدید
مژگان

سلام دوستم ... آخ كه چهار سال خيلي خوبه ... خيلي خيلي خوبه ... يك وقتي آدم مي بينه 21 سال از اون روز گذشته!!! ...[ناراحت] ...

هیوا

سلام نازنین مدتی تبودم، دختر تو آخر منو دیوونه میکنی با قلمت[افسوس]

هیوا

عزیزمی مهربون خوبه میگذره[قلب]