من انتخاب کرده ام

آن روز یکى از آن روزهاى بهارى چند سال پیش بود که دلم حسابى گرفته بود. تنهایى رفته بودم سینما: فیلم جدایى نادر از سیمین. اواسط فیلم بود که دیدم صفحه موبایلم روشن شد. او داشت زنگ مى زد. به خودم گفتم: "ولش کن، مى خوام این یکى دو ساعت را براى خودم باشم و فیلمم را ببینم. بعد بهش زنگ مى زنم". سعى کردم به زور حس فیلم را بگیرم و در فضایش غرق شوم. بگذریم که چندان هم موفق نبودم. از در سینما بیرون آمده و بیرون نیامده، به او زنگ زدم. در صدایش هیجان و شادى موج مى زد. گفت با درخواست مهاجرتشان موافقت شده و پاسپورتهایشان را خواسته اند. باورش نمى شد اینقدر زود همه چیز روبراه شود. حق داشت؛ از روزى که جرقه این مهاجرت در ذهنش خورد یک سال هم نگذشته بود. تکمیل فرم ها و نامه هایش را هم که من انجام داده بودم. پس حسابى جاىِ باور نکردن داشت. پشت هم حرفهایى مى زد و مى خندید. میان حرفهایش از سرِ شوخى گفت: "دیدى هزار بار بت گفتم درس خوندن و زحمت کشیدن فایده نداره. هرچى کمتر درس بخونى و کمتر کارات رو اصول باشه، زودتر همه چى ردیف میشه". باهم به حرفش خندیدیم و بعد تلفن را قطع کردیم. براى من که اسطوره تلاش در همه زمینه ها بودم و عمرى برایم کف زده بودند، و آن روزها احساس مى کردم همه زحماتم بر باد رفته است، جمله جالبى بود. یک آن احساس کردم که به اندازه تمام زحماتى که در زندگى کشیده ام، به او حسودیم شده. به اینکه چیزى براى خوشحال شدنش وجود دارد...اما اشتباه کرده بودم. او را خیلى بیشتر از خودم دوست داشتم و محال بود آنقدر به خودم اهمیت دهم که بتوانم حسادت کنم... کنار کیوسک روزنامه فروشى ایستادم و با تمام وجودم خواستم که او همواره خوشحال و خوشبخت باشد، حتى اگر بهاى این خوشبختى، از دست رفتن خوشى هاى من است، حتى اگر نتیجه تلاش هاى من براى او به بار نشیند. چند قدم آن طرف تر احساس سبکى مى کردم. احساس کردم که دنیا جایى است که براى من ارزش زیستن دارد. او براى من تنها کسى است که به تمامى حاضرم نباشم، تا او باشد. واقعیت این حس را باور دارم و امیدوارم هرگز او را از این بابت وامدار نکنم. حالا چند سالى است که او را ندیده ام. دلم برایش تنگ مى شود، دل او هم برایم تنگ مى شود، سختى هاى بسیار را از سر گذرانده، اما از رفتنش راضى است. حالا دارد بیشتر از قبل تلاش مى کند و زحمت مى کشد. هروقت دنیا به کامم نیست، حالش را مى پرسم. به کام او که باشد یا دست کم امیدى که در دلش باشد، کمى آرام مى گیرم. اما همیشه یادم مى ماند که نه آن روز توى سینما، مقابل چشم هاى نادر و سیمین و ترمه، و نه هیچ وقت دیگر نتوانستم واقعا براى خودم باشم

/ 6 نظر / 20 بازدید
مژگان

خیلی دلم می سوزه ....برای همه اونهایی که کسی هستند ...

هیوا

از احساسی که حرف میزنی خیلی برایم آشناست جان دلم. من فقط به خواهرم این احساس را دارم. و شدیدا هم این احساسم قوی است. خواهرم که با وجود دو سال ونیم تفاوت سنی.حس مادری به او دارم[ناراحت]

نسیم بهاری

منم جدایی نادرو تنهایی تو سینما دیدم تنهایی سینما رفتنم خودش حکایتیه و حس غریبی داره البته برای من ولی دوسش دارم ..من خیلی وقتها دلم میخواد برای کسی نباشم ولی وقتی میخونم که بهم میگه تورو فقط دارم اگه حالمم بد باشه باید وانمود کنم که خوبم اورا خیلی بیشتر از خودم دوست دارم.......این جملتو خیلی دوست دارم

نسیم بهاری

با اجازه میدونم میترا حتما اینجارو میخونه برای همین جسارت کردم میترا جون ممنون میشم به ایمیل من یه میل بفرستی

هیوا

کجایی خواهر جان بیا بنویس[ناراحت]

میترای بارانی

برای ما هم مهم است دوست جان: دو کامنت هم نهادیم اما پرشین‌بلاگ ارور فرمودند و ثبت نشد![ناراحت] ما با بانو «نسیم» مکاتبه کردیم و سخت شرمنده‌ایم که پاکت نامه‌مان در منزل شما افتاد. امید که دیگر شرمنده نشویم[خجالت] و بسی باعث خوشبختی‌ست که با پاسخ به «هیوا» جان‌مان خاطر ما را نیز آسوده کردید که در صحت و سلامت کامل به سر می‌برید. پس همچنان درانتظار پست جدیدی از شما می‌مانیم. (به گیرنده‌ت دست نزن اشکال از فرستنده‌ست! [نیشخند])