گاهى وارونه ها هم درست اند

پسرک اسطوره محبت است. از وقتى خیلى کوچک بود، با همه فرق داشت. دستش را که نزدیکت مى آورد از آن مهر مى بارید. یک جور عجیبى به آدم مى چسبید. با اینکه محبت زیادى مى دید، اما همیشه تشنه آن بود. براى محبت کردن به او از خودت بى خود مى شدى. یادم مى آید صورتش را مى چسباند به صورتم و مدام حرف مى زد. گاهى کلافه مى شدم و مى گفتم اینقدر به من نچسب. اما باز هم مى دیدم که توى بغلم است و دارم نوازشش مى کنم. همه بر هوش سرشارش صحه مى گذاشتند. افسوس که زندگى به کامش نچرخید. ضربه هاى روحى سنگینى یکى پس از دیگرى به او وارد شد. طورى که شد شاگرد تنبل مدرسه و بچه خنگ خانه. به دنبال این ماجرا، مدام این جمله را از این و آن مى شنید که: "آدم خوب نیست که فقط هیکل گنده کند، باید فکرش هم رشد کند". سالها بود که او را ندیده بودم. وقتى چند روزى پیش آنها رفتم، دیدم که چقدر بزرگ شده است. و البته همان پسرک با دریاى بیکران محبت است، که مى توانم تا آخرِ دنیا روى مرامش حساب کنم. یک شب جلوى آینه حمام ایستاده بودم و مسواک مى کردم. آمد دستش را انداخت دور گردنم، نگاهى به تصویرمان در آینه انداخت. از اینکه هم قد من بود و هیکلش از من درشت تر شده بود، احساس غرور کرد. گفت: "تو چرا اینقدر کوچک هستى؟" بعد با محبت خاصى، از سر دلسوزى نگاهم کرد و گفت:" آدم خوب نیست که فقط فکرش رشد کند، باید هیکلش هم بزرگ شود". راست مى گفت. احساس کردم عمیق ترین حرف دنیا را شنیده ام

/ 1 نظر / 17 بازدید
نسیم بهاری

سلام مطالب تو شبا که تو محل کارم نشستم شده مونس و همدمم چون خیلی و قتها من تنها هستم و چقدر لذت میبرم خیلی زیبا مینویسی ولی کاش اسمت چیز دیگه ای بود فلانی یه جوریه غریبست با نوشتهات جور در نمیاد کاش اسمتم مثل نوشتهات اشنا و مهربون بود