یک سوال ساده

به من میگه: "تو در فهم چیزاى ساده مشکل دارى". غش میره از خنده که پیچیده ترین مسائل ریاضى رو سریع حل مى کنى، اما اگه ازت بپرسن دو دوتا، گیر مى کنى... یه تکه کلام دیگه هم داره: "هر کار مى کنى بکن، فقط پیچیده نکن". تنها آدمى نیست که اینا رو بهم میگه... یادم میاد چند سال پیش یکى بود که گیر داده بود با من ارتباط دوستى برقرار کنه. چون هم من در آن ایام به اصطلاح امروزى سعى مى کردم آدم نایسى باشم و هم او تاحدى آشنا محسوب مى شد، رد کردنش کمى سخت بود. یک روز با او و دو نفر دیگه رفتیم کوه تا کمى صحبت کنیم. خلاصه اینکه زدم تو کارِ انواع استدلالات فلسفى و اوضاع چنان پیچیده شد که حتى خودم از عهده جمع کردن بحث برنمى اومدم. مى تونستم نهایت تعجب رو از چشماش بخونم. وسط این حرفا بود که یه گلوله برف تو دستش درست کرد و گفت: "این به نظر ما یه گلوله برفه، حالا میشه تو پیچیدش کنى ببینیم چیه؟" اون روز بالاخره تموم شد و یه بار دیگه بیشتر ندیدمش اما هروقت گلوله برفى مى بینم یاد حرفش مى افتم... دوباره یادم میاد که تازه اوایلى بود که سر کار مى رفتم. مثلا زود پیشرفت کرده بودم و خودى نشون داده بودم. یه سرى کاراى سخت که همه ازش فرارى بودن به من مى انداختن و من حسابى کیف مى کردم. توى اون کار باید آخر هر ماه تایم شیت پر مى کردیم شامل: ساعت ورود، خروج، کارکرد و تخصیص ساعت کارکرد به پروژه ها. خوب این سخت ترین و زمانبرترین کار براى من بود. یه همکار داشتم که با تعجب به من که انرژى زایدالوصفى صرف این کار مى کردم نگاه مى کرد و مى گفت: "عزیزِ من، اونو بنویس بره"... خاطراتى از این دست و حتى به مراتب آبروریزى تر زیاده. گاهى که خودمو تحلیل مى کنم مى بینم که مکانیزم من براى حل مسئله اینه که اول پیچیده اش مى کنم و بعد حلش مى کنم... حالا هم تو یه مسئله بسیار ساده گیر کردم که مدتهاست دارم پیچیده اش مى کنم و دیگه واقعا گیج شدم: اینکه من واقعا چِمه؟

/ 1 نظر / 3 بازدید
هیوا

من همه چیز رو سخت میگیرم ولی ساده انجامش میدم