رشک می برم

پر از موضوع برای نوشتنم و از میان همه آنها یک موضوع سطحی پیش پا افتاده را انتخاب می کنم.

سوم راهنمایی بودم. معلم هنرمان گفته بود هرکس یک برگه بردارد و نظرش را درباره سایر بچه های کلاس در آن بنویسد. مثلا حسن یا عیبی که از هرکس به نظرش می آید. آن وقت معلم نظرات برگه ها را تجمیع کرد و یک برگه به هرکس داد که مجموعه حسن و عیبهایش بدون ذکر نام نویسنده در آن درج شده بود. من هم یکی از این برگه ها دریافت کردم. از آن همه نظری که در برگه نوشته شده بود فقط یکی را به یاد دارم: "دختری درس خوان، خوشرو و موفق در روابط اجتماعی- حسود". دلیل اینکه به یادم مانده این است که به صورت مخفیانه فهمیده بودم که آن را دوست صمیمی ام برایم نوشته است. آن برگه پر از کلمات تکراری بود. همان چیزهایی که احتمالا می توانستند عیب های واقعی من باشند و عین خیالم هم نبودند، اما حسود فقط یک بار نوشته شده بود.

به گفته اطرافیانم در تمام زندگیم حسادت هرگز جزء عیب های من نبوده است. راستش خودم هم زیاد در درونم احساسش نمی کردم، اما به هرحال فکر اینکه ممکن است چنین عیبی داشته باشم مرا برآشفت، چون آن را بسیار ناپسند می دانستم. به مرور دیدم که در زندگی ام همواره دنبال این هستم که ثابت کنم این حس در من نیست و الان می توانم بگویم که واقعا هم نبود. حسی به نام رقابت با دیگران در من مرد و جایش را رقابت با خودم گرفت. از کسانی که با من رقابت می کردند و می خواستند گوی سبقت را از من بربایند خنده ام می گرفت. این سیستم به مرور تبدیل به یک مکانیزم عیب یابی شد. یعنی همه چیز اینقدر عیب دارد که اصلا در مقوله حسادت ورزیدن نمی گنجد... بالاخره جنبه های مثبت این حس، مثل غبطه خوردن، هم در من از بین رفت و مرا گرفتار نوعی بی انگیزه گی کرد... بگذریم، این همه صغری کبری چیدم تا بگویم من سالها بود که حسگرهای حسادتم از کار افتاده بود.

تا اینکه از چند روز پیش عدم تعادل غریبی در خودم حس کردم. انگار چیزی در من می غلتید که نمی شناختمش. مرا در خودم فرو می برد، واکنش هایم را کمی تغییر می داد و تعجب مرا برمی انگیخت. حالا می دانم که این حسِ حسادتِ من است. حسادت به کسی که جای مرا در دلِ یک نفر تنگ کرده، حجت حرفم را برایش نقض کرده و لبخندی که همیشه مال من بود با من شریک شده...

تا دیروز می ترسیدم این دلبستگیِ دو طرفه بین من و او مانع رفتنم شود، بعد که کمی جایم گرفته شد خوشحال شدم که او بی من تنها نمی ماند و من اسیر عذاب وجدان کمتری می شوم، اما حالا درگیر این حسادتی شده ام که نمی دانم کورسوی امید برای بازگشت به زندگی است یا حسی که از این پس خیال آرامم را هم از من می گیرد.

 

/ 3 نظر / 18 بازدید
هیوا

سلام[گل] حس حسادت اگر نمود درونی رقابت باشد و باعث ایجاد انگیزه شود خوب هم هست[لبخند]

مژگان

سلام دوستم ... جالبه من خیلی خوشحال شدم شنیدم حسود شدید این یعنی همان کورسوی امید برای بازگشت به زندگی ... من واقعا خوشحالم که حسودید !!! واقعا...[لبخند]

شاهنگ

من هم این حس رو هییییییییییییچ وقت نداشتم. حتی روی تنها عشق زندگیم. فکر میکردم نباید به بهانه عاشق بودن، آزادیهاش رو بگیرم. ولی انگار گاهی لازمه. گاهی همین سنسور باعث میشه که بیشتر مواظب گل علاقه مشترکمون باشم. میخوام بگم حرفت رو میفهمم. ولی توی این یک مورد بخصوص، لطفا حسود باش[چشمک]