دخترى که زرافه دوست دارد

به عکس نگاه مى کنم. یک دختر توى عکس مى بینم که موهاى بافته از دو طرف سرش آویزان است. به انتهاى یکى کش زرد بسته و به انتهاى دیگرى کش قرمز. یک کلاه بافتنى بنفش سرش کرده و یک عروسک زرافه بزرگ را سفت بغل کرده است. صورتش را چسبانده به گردن زرافه و با چشمان گردش به دوربین زل زده است. در زمینه عکس فضاى شلوغ یک فروشگاه دیده مى شود. آخر دختر وقتى داشته از ردیف اسباب بازى ها رد مى شده، شیطنت و مسخره بازیش گل کرده و یک زرافه بزرگ را از میان اسباب بازى هاى دیگر بیرون کشیده و دوربین را داده دست یکى که از او و زرافه عکس بگیرد... یعنى این دختر واقعا منم؟ و این عکس به جاى اینکه متعلق به حداقل بیست، بیست و پنج سال پیش باشد، متعلق به یک ماه قبل است؟ چرا روح من گاهى اینقدر کم سن و سال است و گاهى حتى پیرتر از مادربزرگم؟ چرا گاهى فیلسوف مى شوم و مى نشینم جاى پیر دیر و گاهى توى مسائل ساده و پیش پا افتاده درجا مى زنم؟ چرا من هیچ وقت اندازه خودم نیستم؟ عطش تعادل بدجورى به جانم افتاده است

/ 1 نظر / 22 بازدید
هیوا

سلام دوستم [گل] عاخی دلم برا شما و اینجا تنگ شده بود همه همینطوریم، به تعادل که برسیم دیگه مزه نداره، همین تناقضاته که زندگی رو زیبا میکنه به نظرم.[قلب]