انصاف نبود

از همان دیشب که پست قبلى (دخترِ خوب) را نوشتم، معلوم بود که امروز قاب عکسِ لبخند به لب، یک دسته گلى به آب مى دهد. البته نه مشتى حواله کسى شد و نه کفشى بر دهان کسى فرود آمد. اما تریلى کلمات از روى یک نفر رد شد. هرچقدر به او گفتم که حوصله حرف زدن ندارم، به خرجش نرفت. بالاخره اصرارش کار دستش داد. خوب مى دانم که گاهى خیلى تلخ مى شوم. اهل داد و فریاد، گریه یا حرف زشت نیستم. ناحق هم نمى گویم. فقط آنقدر تلخ مى گویم، آنقدر از درِ ناامیدى مى گویم که غبارش تا مدت ها بر دل خودم هم مى ماند. چه رسد به مخاطبان. وقتى داشتم از در خارج مى شدم، گرد ناامیدى که در آنجا افشانده بودم، به وضوح مى دیدم. انصاف نبود، حتى اگر حق بود.

/ 1 نظر / 15 بازدید
میترای بارانی

شاید هم انصاف بود!