به یاد پیراهن گل گلى

یک روز کامل را با هم سپرى کردیم و شب هم آمد تا پیش من بماند. دلمان براى اینکه نصفه شب روى تخت من بنشینیم و پچ پچ کنیم تنگ شده بود. لباس خوابش را که پوشید، یاد دو سال پیش افتادم. یاد او توى پیراهن خواب گل گلى من، که صبح ها در آستانه در اتاقم مى ایستاد تا چشمانم را باز کنم و او بیاید لبه تختم بنیشیند و بگوید: "عیب نداره که صبح شد". تا نزدیکى هاى صبح حرف زدیم. نه از این دو سال، که از چند هفته پیش تا همین روزها. انگار که فقط چند هفته از آخرین بارى که روى این تخت با هم حرف زده ایم مى گذرد. این دو سال در من یخ زده است. و شاید در او هم. به من گفت: "تو با صداقتت آدمها را اسیر خودت مى کنى. در این روزگارى که همه آدمها شبیه هم شده اند، تو برایشان جدیدى و براى همین دوست دارند کشفت کنند. آدمها حضور تو را یک فرصت مى بینند که به هیچ وجه حاضر نیستند آن را از دست بدهند." اهل مبالغه است. تا یادم مى آید از من تعریف مى کرده است. منم البته اهل باور نکردنم. بعدش خوابیدیم. تا کى شود که دوباره لباس خوابش را بپوشد و روى تخت من بنشیند و چیزى بگوید

/ 1 نظر / 15 بازدید
میترای بارانی

اهل مبالغه نیست: راست می‌گه! دوست جان اجازه می‌دی اینجا رُ تو وبلاگم معرفی کنم که بچه‌های دیگه هم بیان بخونن؟