کوچه على چپ کجاست؟

هرجایى که فضایش بیشتر اذیتم کند، بیشتر شوخى مى کنم. بیشتر ادا و اصول درمى آورم تا بقیه بخندند. خودم هم بیشتر مى خندم. مى روم کوچه على چپ را پیدا مى کنم و در آن خانه مى کنم. این جورى فضا قابل تحمل تر مى شود. گاهى هم زیاده روى مى کنم، اما چاره اى نیست، چون ممکن است فضاى بیمار دستهایش را بیندازد دور گردنم و خفه ام کند. اما ناگهان یک اتفاق کوچک مى افتد و خنده در گلویم خفه مى شود. دیگر نمى توانم شوخى کنم و دیگر نمى توانم بخندانم. آن وقت مى روم توى یک پیله که هر روز بدنم را سردتر و سردتر مى کند. دیگر نمى توانم لبه گرداب بایستم و با حرکات آکروباتیک جلوى سقوطم را بگیرم. پس چون نمى خواهم در گرداب غرق شوم، به هر زحمت خودم را به بیرون پرت مى کنم. نه اینکه فکر کنید پیله را مى شکافم و بال در مى آورم و پرواز مى کنم، پیله مى شود شکل تنم و با همان مى غلتم و مى افتم یک گوشه اى. تا کى شود که جانى در تنم رود و بتوانم دوباره بایستم و زندگى در پیش گیرم... مدتى بود که این فضا به شدت آزاردهنده شده بود. من هم به خندیدن ها و خنداندن هاى بیش از حد روى آورده بودم، تا اینکه امروز همان اتفاق ساده روى داد. اما من دیگر طاقت آن پیله کذایى و صرف آن همه انرژى براى دوباره برخاستن را ندارم. باید دوباره بتوانم بخندم. کسى هست که مرا تا کوچه على چپ برساند؟؟

/ 3 نظر / 3 بازدید
هیوا

سهم امروز ما از جوانی ست دوستم، این نیز بگذرد... چون میگذرد غمی نیست[ناراحت]

سهیل

[گل][گل][گل][گل][گل][گل]