خوشحالى براى غمى که در راه است

آمد. دیدمش. بعد از دو سال. نه از آن دو سالهاى قدیم الایام که خانه پُرش وسیله ارتباطیمان ماهى یکبار نامه و سالى دو بار تلفن بود. از این دو سال هاى امروزى که ایمیل داریم و وایبر و فیس تایم و اسکایپ و هزار چیز دیگر که اگر هرکدام نباشد، دیگرى هست. وقتى دیدمش، خیلى راحت گریه ام گرفت. قبلش نمى دانستم دلم اینطورى برایش تنگ شده است. سنگى که با رفتنش روى دلم بسته بودم ترک خورد. نمى دانم این دیدارها چه فایده اى دارند. وقتى که دیگر قرار نیست هیچ وقت کنار هم باشیم، وقتى زندگیمان فرق کرده است و خوب یاد گرفته ایم بدون هم زندگى کنیم، وقتى دلمان نمى آید درد دلى را روانه راه به این دورى کنیم، واقعا این دیدارهاى چند هفته اى به چه دردى مى خورند؟ تازه آخرش هم تو مى مانى و یک دل هوایى شده، که باید از نو سنگش ببندى و رامش کنى.

/ 0 نظر / 4 بازدید