این جنگ به کجا مى رسد؟

مدت مدیدى است مى خواهم چیزى بنویسم و نمى شود. تسلطم بر خودم را از دست داده ام و حواسم از زندگى پرت شده است. چند وقتى مدام براى خودم قانون گذاشتم و اجرا نکردم و دوباره و دوباره این کار را تکرار کردم... اما نشد. انگار معتاد شده ام. معتاد به وقت تلف کردن، معتاد به توى این دنیا نبودن، معتاد به خستگى و بى تحرکى. مدتى است بین بخش هاى وجود خودم گم شده ام. در مبارزه سخت با طبیعت دارم آخرین حربه هایم را هم به کار مى برم، ولى طبیعت از همین حالا بانگ پیروزیش را بلد کرده است. شاید اگر تسلیم شوم اوضاع برایم بهتر شود. اما بخشى از وجودم هست که على رغم تمام شکست هایى که خورده، پاى این یکى ایستاده و خیال تسلیم ندارد. زره آتناى بیچاره سوراخ سوراخ است ولى حاضر نیست آن را درآورد و کوتاه بیاید. این جنگ مداوم و لجبازى مرا از انجام هر کارى باز داشته ولى نمى دانم که چگونه باید آن را به سرانجام برسانم. دلم مى خواهد یک بار دیگر طرف آتنا را بگیرم و ببینم مى تواند مرا از این برزخ نجات دهد. شاید این آخرین رمق هایش باشد

/ 2 نظر / 34 بازدید
مهشيد خانم

سلام دوست من خوبي؟وبلاگتو ديديم دلم نيومد نظر ندم واست.اگه دوست داري بازديد وبلاگت بره بالا و افراد زيادي هر روز بهت سر بزنن به سايت زير برو و با بزرگترين دايرکتوري وبلاگنويسان تبادل لينک کن. www.mihanlinks.ir