بى حاصلى

دوست ها رفتند؛ عشق ها به ثمر نشستند؛ رویاها به حقیقت رسیدند و خیال ها پرواز کردند. اما من ماندم. در بى خبرى و بى حاصلى ماندم. بى حاصلى، آفت دلم شد. دلم ترک برداشت. جاى ترک ها زخمى شد. زخمم دردناک شد، درد، بیمارى مزمنم شد، بیمارى مزمنم، عادتم شد. ترک عادت محالم شد. محال، خیالم شد. خیال، همدمم شد. همدمم شکنجه گرم شد. شکنجه، کفاره گناهم شد. کفاره دادن، وظیفه ام شد. وظیفه داشتن، جایگزین دوست داشتنم شد. دوست داشتن با دوست نداشتن یکى شد. دوست نداشتن، باعث تنهاییم شد. و حاصلِ تنهایى، همه بى حاصلى و بى خبرى شد

/ 0 نظر / 18 بازدید