زیرِ دستت را نگاه کن، دنیا همان جاست

با اضطراب زیادى خودم را به بیمارستان رساندم. همان بیمارستانى که یازده سال پیش تقریبا همین موقع هاى سال سخت ترین روزهاى زندگیم را در آن گذرانده بودم. همه جا شلوغ بود و من به دنبال او مى گشتم. البته همه چیز بهتر از یازده سال پیش بود، چون صدایش را پاى تلفن شنیده بودم. اما من دیگر طاقت دیدن آن صحنه ها را نداشتم. روى تخت خوابیده بود، با صورتى ورم کرده و چشمانى خون آلود. و همان دکتر چشم مهربان که یازده سال پیش ترسیده بود که پشت این چشمان بسته آسیب دیده چه خبر است. و این بار البته آرام بود و مى گفت چیز مهمى نیست و فقط این قطره را برایش بگیرید. من نگران صورتش بودم. همه اش مى پرسیدم دکتر فک و صورت کى مى آید و آنها مى گفتند خبرش نکرده ایم. مى خواستم خودم بروم دنبالش و بیاورمش. اما از شدت نگرانى نمى توانستم آنجا را ترک کنم. دیدم بالش را گذاشته روى صورتش و دارد گریه مى کند. مثل اینکه این وسط رازى باشد و دلش شکسته باشد و این حرفها. یادم آمد ماشین را جاى بدى پارک کرده ام اما فراموش کرده بودم آن جاى بد کجاست. تخت هاى بیمارستان چرا اینقدر به هم چسبیده بود؟ از بین آنها به سختى گذشتم. پرستار بالاى سرش بود، خواستم از فرصت استفاده کنم و بروم جاى ماشین را عوض کنم. انگار به پاهایم وزنه بسته بودند. داشتم نفس نفس مى زدم، و چرا اینقدر ماشین دور بود................... چشمانم را باز کردم، خواب دیده بودم. نمى دانستم الان کجا هستم. مهم هم نبود، فقط مى خواستم بدانم او کجاست. به خودم آمدم. به خاطر آوردم که او در اتاق کنارى خوابیده و هردویمان هزاران فرسخ با آن شهر و بیمارستان فاصله داریم......... مدتى گذشت تا ضربان قلبم حالت عادى گرفت و توانستم دوباره به خواب بروم........... صبح با صداى او که طبق معمول داشت در و تخته را به هم مى کوبید که من بیدار شوم، بیدار شدم. بعد آمد نشست لبه تخت و شوخى هایش را شروع کرد. دستم را روى صورتش کشیدم، دنیا زیر دست من بود

/ 2 نظر / 11 بازدید
شاهنگ

[لبخند] حس خوبی داشت [گل]

مژگان

تا وقتي هستيم بايد قدر هم رو بدونيم ...[لبخند][ناراحت]